برگشته
جدی میگم
اومده میگه می خوام با تو باشم . باورت نمیشه نه . می دونم حق داری باور نکنی
می گه ... میگه من تو رو دوست دارم ( اصلا تو مخیله من نمیگنجه )
نمی دونم چی بگم
سخته تصمیم گیری
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 15  توسط بهروز |
برگشته
جدی میگم
اومده میگه می خوام با تو باشم . باورت نمیشه نه . می دونم حق داری باور نکنی
می گه ... میگه من تو رو دوست دارم ( اصلا تو مخیله من نمیگنجه )
نمی دونم چی بگم
سخته تصمیم گیری
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 15  توسط بهروز |
آره
خودش گفت ...
چی گفت؟؟؟
میخوای بدونی ؟؟؟
باشه میگم . گفت که من هیچ چیزی از زندگیم رو با تو عوض نمیکنم .
گفت من زندگیم رو به تو ترجیح میدم .
هه ... آره خودش گفت .
همونی که من میمردم براش . همونی که به همه چیزم ،
حتی پدر و مادرم به خاطر اون پشت پا زدم.
اینجوری جوابمو داد .
خوش باشه .
اما من همونم که بودم .
نه اصلا احساس شکست نمیکنم بلکه بزرگترین برنده این بازی منم،
که از دست چنین آدمی راحت شدم .
خدایا شکرت ...
سبز باشید و در پناه خالق سبزی ها .
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/19ساعت 13  توسط بهروز |
هنوز در این شهر احساس غربت میکنم.
چه روزهایی گذشت و من هنوز نه خود را و نه اطرافیانم را درست نشناختم .
آری در اشتباه بودم
اما ...
اما هنوز فرصت جبران دارم . میدانم که میتوانم .
غربت مرا میترساند .
هه ... جالب است . هرچه اطرافم را نگاه میکنم همه نا آشنایند . حتی خیابان ها ، کوچه ها ، ...
گیج شده ام نمیدانم باید بمانم یا بروم .
هنوز غریبم ...
هنوز غریبم .
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت 12  توسط بهروز |
آره
دوباره برگشتم به همون روزهای تلخ
دوباره بغض گلوم رو فشار میده . نمیتونم دست خودم نیست . اشکام توقف نمیکنن.
بسه دیگه نمیخوام بسوزم .
اما ... نه نمیتونم فراموش کنم .
یعنی همه اش بازی بود؟
نه نه باورم نمیشه ...
یعنی میخوای بگی اونی که واسش میمردم دوستم نداشت ؟؟
آره درسته ! همه اش بیخودی بود ، مهمیشه همین جور بوده . این قاعده ی بازیه .
نه نمیتونم باور کنم . آخه چرا . چرا منو بازی داد . من که در حقش بدی نکردم .
لازم نیست تو بدی کنی . اما اون بدی میکنه .
وای خدای من یعنی من تو این مدت فقط خودمو گول میزدم ؟؟
هه حالا فهمیدی ؟؟
اما ... اما... نه
نه نمیتونم فراموشش کنم هنوزم دوستش دارم .
آره این تموم حرفهایی بود که بین عقل عاشق و عقل سالم رد و بدل شد .
هه ... هنوز هم دوستش داره !!!
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/10ساعت 13  توسط بهروز |